Sunday, January 18, 2004
مرد ايراني
دوستم رضا ميدونست كه من از مردان ايراني كمي مسن خوشم ميآيد. روزي زنگ زد و گفت كه تصادفي در يك جشن ايراني در برلين با يك آقاي ايراني آشنا شده و اضافه كرد كه "تو براش چون ميدي". چون ميدونه من از چه تيپهائي خوشم ميآيد.خود رضا 35 ساله است و از همسن و سالهاي خودش خوشش ميآيد.كنجكاو شدم و خواستم اين آقاي ايراني را ببينم اما چطوري؟ خدا ميدونه.تا اينكه رضا گفت كه اين آقا اهل شعر وشاعري است و ميتونه به او بگه كه يك دوست اهل مطالعه داره (يعني كه من باشم؟) كه گي هست. شايد يارو علاقه به آشنايي داشته باشه. اينطور هم شد و ما يك قرار ملاقات در خانه من گذاشتيم. اين آقا ،حدودا 56 ساله، قبلا حدود 3 سال در آلمان با زن و بچه زندگي ميكرده اما از زنش جدا ميشه و به ايران برميگرده و حالا دوباره سري به اينجا زده. روز تععطيلي من است و خودم را آماده ميكنم كه او (اسمش را محمدعلي ميگذارم) را در خانهام ببينم. هم كنجكاو هستم و هم حشري. زنگ در كه به صدا درميآيد، يكهو دلم ميريزد و با عجله در را باز ميكنم. رضا درست گفته بود محمدعلي حرف نداشت. موهاي جو گندمي، صورتي با رنگ روشن، بيني خوش تركيب، سيبيل سياه و كلفت و لبخندي بسيار مهربان. بعد از وارد شدن و چاق سلامتي كردن،يكهو ميگويد: " تو كه درست تيپ من هستي، اما پسر جان بگو ببينم من هم تيپ تو هستم؟" از اينهمه صراحت كلام و شايد تا حدودي پرروئي ماتم ميبرد هر چند كه ته دلم از گفتنش خوشم آمده، با خنده ميگويم:"شنيدم از شعر خوشتان ميآيد." ميگويد فرصت براي شعر زياد است ولي براي كنار يار نشستن كم و اگر دست دهد بايد آنرا گرامي داشت. از آشپزخانه با سيني چاي برميگردم، دارد به تابلوهاي خانهام نظر مياندازد، همچي كه برميگردد دزدكي به گيربوكساش (زيپ شلوارش) نگاه مياندازم، ميبينم اونجا حسابي ورم كرده. مينشينم و با هم چاي ميخوريم و از اينور و آنور حرف ميزنيم. شاشم ميگيرد و به دستشويي ميروم. وقتي برميگردم، دستش را به سويم باز ميكند و ميخواهد نزديكش بروم. نزديك ميشوم، دستش را پشت كمرم ميكشد و با دست ديگرش كير شق شدهام در شلوار را نوازش ميكند. هم كمي خجالت ميكشم و هم از رفتارش خوشم آمده. ميبينم كه او هم حسابي حشري شده و براي ديدن كيرش لحظه شماري ميكنم. كمر بندم را باز ميكند و شلوارم را پايين ميكشد و بعد شرطم را هم. كيرم را در دهانش فرو ميكند، بعد زيپ خودش را هم باز ميكند و كير دراز و كلفتش را بيرون مياندازد. دستم را به سمت كيرش ميبرد و با دست خودش يواش با كون من بازي ميكند. خم ميشوم و لبي حسابي از او ميگيرم. ميگويد اتاق خواب كجاست؟ با هم آنجا ميرويم، مرا روي كمر خواباند و حسابي كيرم را مكيد، بعد پشتم را ليسيد تا به كونم رسيد كه حسابي لذت بردم. بعد روي كمر خوابيدم، روي سينهام نشست و گفت حالا كير ايراني بخور. آه كه نميتوانستم همه كيرش را در دهانم داشته باشم چون هم خيلي كلفت بود و هم دراز. بعد جا عوض كرديم و من روي سينهاش نشستم. انگشتش را در كونم فرو برد و هي كيرم را ميمكيد. از من خواست مه موقع آمدن، آبم را روي سينه پشم آلويش بريزم. بعد از مدت كوتاهي جيغ بلندي از هوس كشيدم و سينهاش را پوشيده از آب كيرم كردم. حسابي كيف ميكرد بعد مرا روي شكم خواباند، كير بزرگش را يواش يواش در كونم فرو برد، دست راستش را زير شكمم كرد و كيرم را در دستش گرفت و هي مرا ميگاييد، كيرم دوباره در دستش شق شد و چند لحظه بعد همزمان او كون مرا آبياري كرد و من دست راستش را
از شماره اول سكاف
دوستم رضا ميدونست كه من از مردان ايراني كمي مسن خوشم ميآيد. روزي زنگ زد و گفت كه تصادفي در يك جشن ايراني در برلين با يك آقاي ايراني آشنا شده و اضافه كرد كه "تو براش چون ميدي". چون ميدونه من از چه تيپهائي خوشم ميآيد.خود رضا 35 ساله است و از همسن و سالهاي خودش خوشش ميآيد.كنجكاو شدم و خواستم اين آقاي ايراني را ببينم اما چطوري؟ خدا ميدونه.تا اينكه رضا گفت كه اين آقا اهل شعر وشاعري است و ميتونه به او بگه كه يك دوست اهل مطالعه داره (يعني كه من باشم؟) كه گي هست. شايد يارو علاقه به آشنايي داشته باشه. اينطور هم شد و ما يك قرار ملاقات در خانه من گذاشتيم. اين آقا ،حدودا 56 ساله، قبلا حدود 3 سال در آلمان با زن و بچه زندگي ميكرده اما از زنش جدا ميشه و به ايران برميگرده و حالا دوباره سري به اينجا زده. روز تععطيلي من است و خودم را آماده ميكنم كه او (اسمش را محمدعلي ميگذارم) را در خانهام ببينم. هم كنجكاو هستم و هم حشري. زنگ در كه به صدا درميآيد، يكهو دلم ميريزد و با عجله در را باز ميكنم. رضا درست گفته بود محمدعلي حرف نداشت. موهاي جو گندمي، صورتي با رنگ روشن، بيني خوش تركيب، سيبيل سياه و كلفت و لبخندي بسيار مهربان. بعد از وارد شدن و چاق سلامتي كردن،يكهو ميگويد: " تو كه درست تيپ من هستي، اما پسر جان بگو ببينم من هم تيپ تو هستم؟" از اينهمه صراحت كلام و شايد تا حدودي پرروئي ماتم ميبرد هر چند كه ته دلم از گفتنش خوشم آمده، با خنده ميگويم:"شنيدم از شعر خوشتان ميآيد." ميگويد فرصت براي شعر زياد است ولي براي كنار يار نشستن كم و اگر دست دهد بايد آنرا گرامي داشت. از آشپزخانه با سيني چاي برميگردم، دارد به تابلوهاي خانهام نظر مياندازد، همچي كه برميگردد دزدكي به گيربوكساش (زيپ شلوارش) نگاه مياندازم، ميبينم اونجا حسابي ورم كرده. مينشينم و با هم چاي ميخوريم و از اينور و آنور حرف ميزنيم. شاشم ميگيرد و به دستشويي ميروم. وقتي برميگردم، دستش را به سويم باز ميكند و ميخواهد نزديكش بروم. نزديك ميشوم، دستش را پشت كمرم ميكشد و با دست ديگرش كير شق شدهام در شلوار را نوازش ميكند. هم كمي خجالت ميكشم و هم از رفتارش خوشم آمده. ميبينم كه او هم حسابي حشري شده و براي ديدن كيرش لحظه شماري ميكنم. كمر بندم را باز ميكند و شلوارم را پايين ميكشد و بعد شرطم را هم. كيرم را در دهانش فرو ميكند، بعد زيپ خودش را هم باز ميكند و كير دراز و كلفتش را بيرون مياندازد. دستم را به سمت كيرش ميبرد و با دست خودش يواش با كون من بازي ميكند. خم ميشوم و لبي حسابي از او ميگيرم. ميگويد اتاق خواب كجاست؟ با هم آنجا ميرويم، مرا روي كمر خواباند و حسابي كيرم را مكيد، بعد پشتم را ليسيد تا به كونم رسيد كه حسابي لذت بردم. بعد روي كمر خوابيدم، روي سينهام نشست و گفت حالا كير ايراني بخور. آه كه نميتوانستم همه كيرش را در دهانم داشته باشم چون هم خيلي كلفت بود و هم دراز. بعد جا عوض كرديم و من روي سينهاش نشستم. انگشتش را در كونم فرو برد و هي كيرم را ميمكيد. از من خواست مه موقع آمدن، آبم را روي سينه پشم آلويش بريزم. بعد از مدت كوتاهي جيغ بلندي از هوس كشيدم و سينهاش را پوشيده از آب كيرم كردم. حسابي كيف ميكرد بعد مرا روي شكم خواباند، كير بزرگش را يواش يواش در كونم فرو برد، دست راستش را زير شكمم كرد و كيرم را در دستش گرفت و هي مرا ميگاييد، كيرم دوباره در دستش شق شد و چند لحظه بعد همزمان او كون مرا آبياري كرد و من دست راستش را
از شماره اول سكاف